این سر به روی گردنم بار دگر سربار شد
تیر چراغ کوچه ها هر شب تماشا می کند
دستان سردم را که از فرط کبودی زار شد
هر روز می پرسم ز خود در آینه این کیستی؟
من خانه ویلایی ام کز رفتنش آوار شد
برگرد و جانم را بگیر ای بی وفای با صفا
آن دست های بی گنه با من چرا جبار شد؟
این دل جفای بودنت هر دم تمنا می کند
آتش بزن جان مرا کز این بدن بیزار شد...
فاطمه
برچسب: سربار, نویسنده: پرهام صادقی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 19:28
دل که نه این پاره پاره بسته را
هر دم از این جا به آنجا می کنی
از در خانه که تا مسجد روی
در خیابان روضه بر پا می کنی
زاهد بیچاره را با یک سلام
رند و مست بی سر و پا می کنی
گفتمت با خانواده کی رسیم
خدمتت گفتی که بی جا می کنی!
پس بگو بر من که بیماری مگر
صد هزار عاقل تو شیدا می کنی؟
یا چرا در بند و زندان نیستی؟
این همه قتل هویدا می کنی...
آفرین، احسنت! اما یک سوال
این همه دل را کجا جا می کنی؟!
فاطمه
این سر به روی گردنم بار دگر سربار شد
تیر چراغ کوچه ها هر شب تماشا می کند
دستان سردم را که از فرط کبودی زار شد
هر روز می پرسم ز خود در آینه این کیستی؟
من خانه ویلایی ام کز رفتنش آوار شد
برگرد و جانم را بگیر ای بی وفای با صفا
آن دست های بی گنه با من چرا جبار شد؟
این دل جفای بودنت هر دم تمنا می کند
آتش بزن جان مرا کز این بدن بیزار شد...
فاطمه
برچسب: سربار, نویسنده: پرهام صادقی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 18:51
دل که نه این پاره پاره بسته را
هر دم از این جا به آنجا می کنی
از در خانه که تا مسجد روی
در خیابان روضه بر پا می کنی
زاهد بیچاره را با یک سلام
رند و مست بی سر و پا می کنی
گفتمت با خانواده کی رسیم
خدمتت گفتی که بی جا می کنی!
پس بگو بر من که بیماری مگر
صد هزار عاقل تو شیدا می کنی؟
یا چرا در بند و زندان نیستی؟
این همه قتل هویدا می کنی...
آفرین، احسنت! اما یک سوال
این همه دل را کجا جا می کنی؟!
فاطمه